برای الیاس فاشیستم
by mytempproofsچند روز پیش الیاس پرسید که چرا آپ نمی کنی؟….من هم فقط بخاطر الیاس آپ کردم…آنهم مطلبی که شاید با طبیعت اکسترمیستی رفیق فاشیستم سازگار باشد: مقدمه سینوحه در کتاب معروفش بی هیچ توضیح اضافه:
و من اين کتاب را براي مدح خدايان نمي نويسم زيرا از خدايان خسته شده ام . من
اين کتاب را براي مدح فراعنه نمي نويسم زيرا از فراعنه هم به تنگ آمده ام . من اين کتاب را فقط براي خـودم مـي نويـسم
بدون اينکه در انتظار پاداش باشم يا اينکه بخواهم نام خود را در جهان باقي بگذارم .
آن قدر در زندگي از فرعون ها و مردم زجر کشيده ام که از همه چيز حتي اميدواري تحصيل نام جاويد،سيرم .
من اين کتاب را فقط براي اين مينويسم که خود را راضي کنم و تصورمينمايم که يگانه نويسنده باشم که بدون هـيچ منظـور
مادي و معنوي کتابي مي نويسم . هرچه تا امروز نوشته شده ، يا براي اين بوده که به خدايان خوشا مد بگويند يا براي ايـن کـه
انسان را راضي کنند .
من فرعونها را جزو انسان مي دانم زيرا آنها با ما فرقي ندارند ومن اين موضوع را از روي ايمان مي گويم .
من چون پزشک فرعونهاي مصر بودم از نزديک ،روز و شب ،با فراعنه حشر و نشر داشتم و مي دانم که آنها از حيـث ضـعف و
ترس و ز بوني و احساسات قلبي مثل ما هستند . حتي اگر يک فرعون را هزارمرتبه بزرگ کنند واو را درشمارخدايان درآورنـد
بازانسان است ومثل ما مي باشد . آنچه تا امروزنوشته شده ،به دست کاتبيني تحريرگرديده که مطيـع امرسـلاطين بـوده انـد
وبراي اين مينوشتند که حقايق رادگرگون کنند . من تاامروزيک کتاب نديده ام که درآن،حقيقت نوشته شده باشد .
درکتابها يا به خدايان تملق گفته اند يا به مردم يعني به فرعون . دراين دنيا تـا امـروزدرهيچ کتـاب و نوشـته ،حقيقت وجـود
نداشته است ولي تصورمي کنم که بعد ازاين هم درکتابها حقيقت وجود نخواهد داشت .
ممکن است که لباس و زبان و رسوم وآداب و معتقدات مردم عوض شود ولي حماقـت آنهـا عـوض نخواهـد شـد و درتمـام
اعصارمي توان به وسيله گفته ها ونوشته هاي دروغ مردم را فريفت . زيرا
همانطور که مگس،عسل را دوست دارد،مردم هم دروغ و ريا و وعده هاي پوچ را که هرگز عملي نخواهد شد دوست مي دارند .
آيا نمي بينيد که مردم چگونه در ميدان ،اطراف نقال ژنده پوش را که روي خاک نشسته ولـي دم از زر و گـوهرمي زنـد و بـه
مردم وعده گنج مي دهد مي گيرند و به حرفهاي او گوش مي دهند .
ولي من که نامم ( سينوهه ) مي باشد از دروغ دراين آخر عمر ،نفرت دارم و به همين جهت اين کتاب را براي خو د مي نويسم نه
ديگران .
من نمي خواهم کسي کتاب مرا بخواند و تمجيد کند . نمي خواهم اطفال در مدارس عبارات کتاب مرا روي الواح بنويـسند واز
روي آن مشق نمايند . من نمي خواهم که خردمندان د ر موقع صحبت از عبارات کتاب من شاهد بياورند و بدين وسيله علـم و
خرد خود را به ثبوت برسانند .
هرکس که چيزي مي نويسد اميدوار است که ديگران بعـد از وي ،کتـابش را بخوانند وتمجيـدش کننـد و نـامش را فرامـوش
ننمايند . به همين جهت ايمان خود را زيرپا مي گذارد وهمرنگ جماعت مي شود و مهمل ترين و سخيف ترين گفته هـا را کـه
خود بدان معتقد نيست مي نويسد تا اينکه ديگر ان او را تحسين و تمجيد نمايند . ولي من چون نمي خواهم کسي کتـاب مـرا
بخواند همرنگ جماعت نمي شوم و اوهام وخرافات او را تجليل نمي کنم .
من عقيده دارم که انسان تغييرنمي کند ولو يکصدهزارسال ازاو بگذرد . يک انسان رااگردررودخانه فرو کنيد به محض اينکـه
لباسهاي او خشک شد ،همان است که بود . يک انسان را اگر گرفتاراندوه نماييد از کرده هاي گذشته پشيمان مـي شـود ،ولي
همين که اندوه او از بين رفت،به وضع اول برمي گردد و همانطور خودخواه و بيرحم مي شود .
چون شکل و رنگ بعضي از اشياء و کلمات بعضي از اقوام تغيير مي کند و بعضي از اغذيه و البسه امروز متداول مي شود کـه
ديروز نبود،مردم تصورمي نمايند که امروزغيراز ديروزاست . ولي من مي دانم چنين نيست ودرآينده هم مثـل امـروز وماننـد
ديروز کسي حقيقت را دوست نمي دارد . بنابراين نمي خواهم کسي کتاب مرا بخواند و ميل دارم که در آينده گمنام بمانم .
من اين کتاب را ب راي اين مي نويسم که ميدانم . ودانايي من مانند تيزاب قلب انسان را ميخورد و اگر انسان دانايي خود را بـه ديگري نگويد،قلب او از بين مي رود . من نمي توانم دانايي ام را به کسي بگويم و لذا آن را براي خويش مي نويـسم تـا بـدين
وسيله خود را تسکين بدهم .
من درمدت عمر خود چيزها ديدم . من مشاهده کردم که پسري مقابل چشم من پدر خود